همه ی در ها به روی مردم باز بود و خیل عظیمی از جماعت پیر و جوان سعی داشتند از آن درها عبور کنند یکی با گریه , دیگری با تضرع و تمنا و آن دیگری هم غرق در دعا و نجوا …صحنه بسیار عجیبی بود کمی دور و برم را بیشتر نگاه کردم صحرای خشک و برهوتی بود تا چشم کار می کرد آدم بود و چقدر هم با یکدیگر سرد برخورد می کردند برای لحظه ای به یاد صحرا ی عرفات افتادم چشمهایم را مالیدم با خود فکر می کردم که خواب می بینم اما نه واقعیت داشت گویی این جمعیت در حال رفتن به سوی درهای باز باز بودند گویی صحرای…
به نام خدا
سلام بچه ها
مصاحبه تلفنی با خبرگزاری برنا داشتم که شما هم بخوانید
* می توانی در گرمای امسال راحت روزه بگیری؟
خیلی خوب و راحت بوده. از سال های گذشته هم بهتر است.
* حس و حال داریوش فرضیایی در این روزها چطور است؟
هرکس با توجه به آن سیمی که ارتباطش برقرار می شود حس پیدا می کند. حس قشنگی دارم که شاید به خوبی نتوانم توصیف اش کنم. ولی همه ما باید در این ماه به نوعی از باز شدن درهای رحمت به بهترین نحو استفاده ببریم. حس خوبی دارم و امیدوارم این حس تا بعد از ماه رمضان هم ادامه داشته…
به نام خدا
در حالی که سعی می کرد عصبانیتش رو کنترل کنه با بغض آمیخته به گریه گفت : عمو ببین سهند و متین به من چی میگن ..وقتی شما نیستین هی منو اذیت می کنن و تیکه بارم می کنن ..سهند و متین رو صداشون کردم و و مثل ناظم مدرسه ازشون خواستم که توضیح بدن چی شده
سهند کمی این پا و اون پا کرد و با ترس و لرز آب دهانش رو قورت داد و گفت : عمو بخدا شوخی کردیم ..این پسره اصلا جنبه شو نداره ..و متین ادامه داد : عمو به جان مادرم خودش هم ما رو اذیت می کنه ..میاد عینک مو بر می داره میگه آفتاب بدم خدمتتون…
دیر زمانی است که از خود سوال می کنم : آیا من فقط همین هستم ؟ یعنی ظاهر شدن در صفحه جادویی تلویزیون ؟ اجرای طرب انگیز و شاد و بی تفاوت به هر چه غم اندرونی ؟ آیا زمانی که همه چیز پایان یافت من نیز به پایان می رسم ؟ آیا حقیقت وجودی من در این برهه از ایام زندگی فقط همین بوده است ؟ و یا نه ..من بعد از پایان در تلویزیون تازه آغاز می شوم ؟ من به تقدیر و سرنوشت از یک سو و جبر و اختیار از سوی دیگر بسیار معتقدم , چرا که تقدیر ما را خداوندی رقم می زند که خالق هستی و آفرینش است و مطمئنم…
دوستای خوبم سلام
چقدر شماها گلید …چقدر شما مهربون و با صفا هستید آخه من در مقابل سیل پیامهای شما چه چیزی می توانم بگویم جز اینکه الهی پیر شید و عاقبت بخیر ..
وای نمی دونید چقدر خوشحالم ..آخه از روز شنبه دوباره همکارای کوچولوی من میان توبرنامه .. اونا که هستن اجرای برنامه برام مثل بازیهای کودکی شیرینتر و جذابتر میشه .. البته بگذریم که بعضی اوقات هم اذیتم می کنن اونقدر که واقعا از دستشون خسته میشم درست مثل اینجا تو سایت یادتون میاد ؟؟؟ اما با این حال من همه شون و همه تون رو دوست…
تو صحن امامزاده سلطان علی ابن محمدباقر(ع) در مشهد اردهال دیدمش ..گویی تو یک کویر درندشت بودم من بودم و اون دوربرش خیلی خلوت بود مثل همیشه آرامش و سکوت رو به همه چیز ترجیح داده بود ..
کنارش نشستم و زل زدم تو چشماش نگاهش مثل همیشه پر از معنا و مفهوم بود و چهره اش ساده و متفکر ..خواستم لب گشوده و حرفی بزنم نگاهم به نوشته زیر عکسش افتاد و سکوت کردم تنهایی من و تنهایی او …؟؟؟ صدای ترک ها در گوشم زنگ می زند

فصل امتحانات شروع شد و من تو چند تا برنامه آینده با بچه های داخل استودیو هستم و احتمالا محروم از همکاران دانش آموزم .. امیر محمد و متین و سهند رو میگم برای همه تون آرزوی موفقیت و تندرستی دارم . منتظر اخبار خوب از نتایج موفقیت تون تو امتحانات هستم .
این ایمیل را هم سیدمجیب وزیری بیننده خوب برنامه از افغانستان برایم فرستاده است از ایشان تشکر می کنم که بیننده فوق برنامه است
سلام عمو پورنگ، خوب…


